تبليغاتX
خانه ی کوچک من -


  آرزو 


 مردی همیشه آرزو داشت تا یك گل زیبا و یك پروانه داشته باشه.  شبانه روز از خدا طلب یك گل زیبا و یك پروانه می كرد.

ولی خداوند برایش یك كاكتوس و یك كرم فرستاد. مرد سخت ناراحت و متعجب شد.

به خدا گفت: من تنها آرزویم داشتن این دو بود. یعنی برآورده كردن این آرزو اینقدر برایت سخته؟

سپس به فكر فرو رفت. با خودش گفت: خدا بنده های زیادی داره. شاید اصلا من رو بین این همه بنده فراموش كرده. شاید دیگه به من سر نزنه.

خیلی ناراحت شد. از زمین و زمان نا امید بود.

روز ها می گذشتن تا اینكه یه روز به فكرش رسید كه بره و به كاكتوس و كرمش یه سری بزنه و ببینه كه در چه وضعیتی هستن.

در اتاق زیر شیروانی رو باز كرد. شگفت زده شد. اصلا باورش نمی شد كه چنین اتفاقی افتاده باشه.

اون كاكتوسی كه شاید اول خیلی زشت به نظر می اومد یه گل زیبا داده بود كه شاید نظیر اون گل رو كمتر جایی می تونست پیدا كنه و اون كرم بی قواره هم به یك پروانه ی زیبا تبدیل شده بود.

مرد به یاد حرفی افتاد كه چند هفته پیش به خدا گفته بود.

اشك تو چشماش حلقه زد. به خاك افتاد و خدا رو به خاطر اینكه آرزوش رو بر آورده كرده بود شكر كرد. »

 

می شه گفت ما هم به نوعی همینطور هستیم. شاید بهتر باشه با صبر و حوصله ی بیشتری راجع به اتفاقاتی كه برامون می افته قضاوت كنیم. البته تو قرآن هم هست كه « انسان بسیار نابینا و عجول است». ولی خوب كار نشد نداره. می شه خودمون رو اصلاح كنیم.


     منبع  : تبيان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sarah